ویانا ، پرنسس خونه ما

کیدز گاردن

سلام آجی نازم ... سلم فرشته کوچولوی خونه ... همینطور که گفتم چند وقت بود میخواستیم بریمت کیدز گاردن وقت نمیکردیم ... بالاخره این هفته با مامان و بابایی رفتیم ... همه جا کف پوشای نرم و دبوار پوش بود و با اینکه چند بار خوردی زمین اصلا اذیت نشدی ... واقعا عالی بود خیلی خیلی بهت خوش گذشت . واقعا یکی از بهترین شبا بود ... ویانا و علاقه شدید به تاب ... دور تا دور دیوارا پر از مینی گیم های مناسب بچه ها بود متناسب با قدشون نصب شده بود تو عاشق این بلز بودی ... فدات بشم موسیقی دان کوچولو ... اینم یه ماشین موزیکال بادی بود که تکون میخورد و آهنگ میزد ... خیلی جذاب بود . ولم میکردیمنم میومدم میشستم...
19 مهر 1397

خاطرات اخیر ...

سلام خواهر کوچولوی ناز مهربونم ... دیگه شمارش معکوس تولدت شروع شده ... و فقط دو روز مونده به سالگرد فرود با شکوهت ... دیروز با مامانی رفتیم بام لند و محیط کیدز گاردن رو دیدیم . میخواستیم بیاریمت گفتیم بریم از نزدیک ببینیم محیطش مناسب سنت باشه . خیلی محیط خوبی داشت و واقعا ایمن سازی شده ، اگه کار پیش نیاد قصدمون اینه که بیاریمت تو این هفته ... از اونجا برات شکلات جرقه ای خریدیم البته شکلات زیاد برات خوب نیس ولی دیگه چیکار کنیم ویاناست و علاقه به کاکائو ... از اونجا داشتیم برمیگشتیم بابا زنگ زد گفت سریع بیاید . بیچاره اومده بود آشغالا رو بذاره جلو در واحد که کارگر بیاد جمع کنه . شما یه قانونی داری و اونم اینه...
14 مهر 1397

شیرین کاری های ویانا

دیگه خیلی خیلی نزدیکیم به تولد یکسالگی دخملی و همراه این بزرگ شدن ، اخلاقای جدید پیدا کرده این بلا خانوم یکی از کارای بامزت که دل منو میبره وقتیه که کار بدی میکنی ... مثلا وقتی جیغ میزنی یا خرابکاری میکنی ، مامان با یه لحن نیمه عصبانی بغلت میکنه و میگه : ببینم چشاتو ! تو بودی فلان کارو کردی ؟ شمام که میفهمی وضع خرابه ( 😂😂😂 ) سرتو میندازی پایین و اصلنم به چشمای مامان نگاه نمیکنی و تو همون حالت شروع میکنی خیلی تند تند و هول هولکی مثلا توضیح دادن : اَدَ دَدی دو ... 😂😂😂 خیلیییییی اینکارت خنده داره ینی ما غش میکنیم 😂😂😂 دو تا کلمه هم یاد گرفتی مدام میگی و ما هنوز معنیشو کشف نکردیم : دَگین و گین گین 😂😂😂 انشاالله در آینده نزدی...
25 شهريور 1397

زیباروی قرمز پوش من ...

گر تو گرفتارم کنی ، من با گرفتاری خوشم ... داروی دردم گر تویی ، در اوج بیماری خوشم ... از چهره ى تو چیز زیادى یادم نیست ؛ جز این که اقیانوس آرامى ریخته بود بین چشمهات و روى طراوت لب هایت زمزمه ى تردى بود که گنگم مى کرد ، و نمى گذاشت از چهره ى تو چیز زیادى یادم باشد .... در حیرتم که چطور ، با یک لبخند مرا در سیاهچاله گونه ات حبس کردی عزیزم ... ؟ ...
24 شهريور 1397

روز های با تو بودن ...

  جان منی از این عزیزتر نمی شود ... جان منی و خوش به حالت که خواهرت تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرده دوست دارد ... برایت یک مشت بوسه میفرستم ، باز هم هست ... از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام ... تو برای من حکم باران در کویر خشک را داری ... همانقدر دوستداشتنی ... و همانقدر نجات بخش ... ...
21 شهريور 1397

ویانا کوچولو و تفریح

امروز به اتفاق مامان و تدی ویانا رو بردیم توی محوطه بازی کنه 😚☺ چون چند روزی بود که هی میرفتی دم در و میگفتی دَدَ 😃😂 مامان و ویانا و تدی در یک قاب 👆   ( پ . ن : کمتر از یک ماه تا تولد یکسالگی پرنسسمون مونده  ) ...
19 شهريور 1397

سفرنامه شمال ❤

سلام .... من دوباره با کلی خبر برگشتم ، همونطور که قول داده بودم با یه سفرنامه درست و حسابی از شمال رفتنمون ! 👈 روز اول 👉 حرکتمون ساعت ۱۰ روز یکشنبه بود ، ارافیک هم کم بود و فقط چند تیکه ای اذیتمون کرد . ولی امان از دست شیطونیای ویانا خانوم که انرژیش تو ماشین زیاد میشه ... دائم از هر جایی بشه بالا میکشی و حتی با پات دنده های ماشینو عوض میکنی 😣😥 وسطای راه تو یه جاده جنگلی شلوغ کنار زدیم و کنار بقیه زیر انداز پهن کردیم تا یکم استراحت کنیم و ناهار بخوریم ... از داخل صندوق ماشین برات یه توپ آوردم که خیلی بهش ذوق کردی و تا یه مدت یه گوشه تشستی و برای خودت بازی کردی ، فدات بشم که اینقدر تو خوبییییی ... ...
16 شهريور 1397

مهمونی فریبا خانم

سلام خانومی دیشب مهمونی دعوت بودیم مهمونی فریبا خانوم ! موقع آماده شدن خیلی اذیت کردی بی حوصله بودی و اصلا نمیذاشتی لباس تنت کنیم و دم در هم گیر داده بودی و میخواستی شیشه عطرو با خودت بیاری 😣😣😣 تو راه هم خیلی بیقراری کردی و دائم تل سرتو میکشیدی و آخرش هم نذاشتی رو سرت بمونه و در آوردیش . در مورد کفشاتم همینطور بودی ردائم میکشیدیشون 😥😥😥 ولی وقتی رسیدیم رستوران برای سرو شام خیل خیلی دخمل خوبی بودی 😙😍 تا آخر مهمونی خوش اخلاق بودی و بغل همه رفتی عزیزم ... ویانا کوچولوی بلا تو باغ تالار (قاشق چنگال منو ورداشته بودی و ازش خوشت اومده بود ، موقع شام هم هر کاری کردیم ندادی بهم یدونه دیگه گرفتیم 😅😆😂) خلاصه خیلی ش...
10 شهريور 1397

فقط 40 روز تا تولد یکسالگی ...

سلام ستاره درخشان ما ... خوبی عزیز دل آجی ؟؟؟ اومدم با کلی خبر ... هم خوب و هم بد ... پاره تنم این هفته برای اولین بار در عمر 11 ماهه ت مریض شدی ... مریضیت هم بد بود ویروس گرفته بودی . مشکل دفع داشتی و سرفه های شدید میزدی و گلوت خرش داشت . فدات بشم صدات در نمیومد ... واقعا دلم میخواست مریضیتو به جون بخرم گلم دیدن بی حالی و بد احوالیت خیلی بد بود ... ولی خداروشکر الان دیگه کامل خوب شدی !!! از اینها که بگذریم کم کم داریم به تولد یکسالگی آجی کوچولوم که شما باشی نزدیک میشیم و من به اندازه کل کهکشان خوشحالمممممم !!! چند روزیه راه رفتن یاد گرفتی البته فعلا در حد همون ۶ - ۵ قدمت عزیزم ولی همینش هم پیشرفت بزرگیه . دایره...
8 شهريور 1397

فرشته کوچولوی 10 ماه و 8 روزه من

سلام عزیزکم واقعا نمیدونم چطور عذرخواهی کنم بابت تنبلیام ولی واقعیت اینکه خیلی سرم شلوغه و مدرسه میرم از اینها که بگذریم ، نوبت صحبت ویانای بلا و شیطون میشه شما هفته پیش 10 ماهه شدی و من به یه نگاه به عقب شیطونی ها و شیرینی با تو بودن برام دوره میشه نمیدونم آخرین باری که روزشمار وبلاگتو نگاه کردم کی بود ولی حالا میبینم 10 ماهه شدی و 2 ماه دیگه میشه سالگرد فرودت از آسمون ... یه احساس عجیبی داره وقتی عکسای کوچیکی هاتو میبینم . یه بغض شیرینی گلوم پر میکنه و دلم برای کوچیکیهات تنگ میشه . بگم از دلبریهای خواهر کوچولو 10 ماه و 8 روزم که تو باشی : یاد گرفتی دست بزنی برقصی و نانا کنی . وقتی آهنگ پخش میشه دست میزنی و خودت...
24 مرداد 1397