ویانا ، پرنسس خونه ما

ویانا و خاطرات اولین ماه زندگیش

سلام فکر کنم همه دیگه منو بشناسن درسته من ویانا کوچولو هستم از وقتی فهمیدن رفتم تو دل مامانی ، تا الان ، عزیز دل همه و مرکز توجه خانواده هستم مخصوصا بابا و مامان و خواهر جونم خیلی شیطون هستم و هر روز هم شیطون تر میشم وقتی خوشحالم خونه پر از نشاط و شادی میشه و وقتی ناراحتم ، پر از ناراحتی و نگرانی خب بریم سراغ عکسام   نمیدونم چرا ولی خواهر جونم همیشه به این عکسم میخنده... شما میدونید ؟! مگه شگفت زده شدن خنده داره خب ؟   اینجا خیلی عصبانی بودم ...       خواهر جونم خیلی برای این عکس زحمت کشید . برام لباس مناسب پوشید ، صحنه عکاسیش رو دیزاین کرد ... ولی چون من گرسنم بود اصلا ...
18 آبان 1396

دلنوشته های یک خواهر

خواهر عزیز تر از جانم  ویانا جان ، امید و آرزویم همین که تو هستی برای من بهترین هدیه است دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشان ترین نمیگردم دیگر در میان گل ها در جستجوی خوشبو ترین نیستم  چون پیدا شده اند ، درخشان ترین ستاره و خوشبو ترین گل در دنیا تو هستی ... با تمام بود و نبودم دوستت دارم ، با تمام نفس هایم صادقانه به تو عشق می ورزم ... تو بهانه هر بار نفس کشیدنم هستی که با هر بار نفس به یادت میفتم عزیزم اگر تمام دنیا برخلافت بودند ، بدان خواهری داری که از صمیم قلبش دوستت دارد ، بدان در هر جایی ، در هر شرایطی و هر وقتی با تو و همراهت خواهم بود و تا زنده ام مانند کوه پشتت میمانم&nbs...
13 آبان 1396

اتفاقات اخیر

سلام به خوشمل خونه خیلیییییییی شیطون شدی عسلچه عاشق صندلیت هستی که تخت میشه و روش میخوابی و ویبره هم داره تو هم عشق و حال میکنی روزا کمتر وقتی بیداری و شبا یادت میفته بازی کنی بگم برات از شاهکار جدیدم بابا میخواست رو صندلیت بالش بذاره و گفت که رخت خوابو بردارم تا بتونه بالشو بذاره اون زیر که تو روش بخوابی گویا تو همونجا خوابیده بودی و پتو افتاده بود روت و من ندیدیمت ... جونم برات بگه برداشتمت که پرتت کنم رو زمین که بابا داد کشید بچه کو ؟ من یه نگاه به راست کردم یه نگاه به چپ و یه نگاه به رخت خوابی که تو توش بودی و تو دستم بود و درآخر نگاهی پر از وحشت به بابا ... بابا هم پرید و ازم گرفتت تا ننداخته بودمت ... خلاص...
10 آبان 1396
1