ویانا پرنسس خونه ما
X

                        

به وبلاگ ویانا کوچولو خوش اومدین

من این وبلاگ رو مخصوص خاطرات این فرشته کوچولو که

خواهر منم هست درست کردم تا بدونه چقدر عاشقشم و 

همچنین این خاطرات براش به یادگار بمونه

خواهر خوشگلم، ویانا جون ، امیدوارم لحظه به لحظه زندگیت و

تک تک نفس هات با شادی باشه 

و اینو هم بدون آجی همیشه یادت بوده ، هست و خواهد بود ، و تکه ای از

قلبم تا ابد واسه تو میزنه!

با بهترین آرزو ها برای تو

دوستت دارم ، از طرف آجی هانا

قلب


 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 | 19:46 | نویسنده : آجی هانا |

سلام عزیزم. عمه اینا رفته بودن همدان که مامانی بهشون زنگ زد و گفت که اگه از جغجغه های آنیسا دیدن برات بگیرن و اونام لطف کردن برات تهیه کردن
و البته از محبت بیشتر به شما دریغ نکردن و اینا رو هم به عنوان کادوی روز دختر بهت هدیه دادن
 


کادوی عمه نسرین ست پنج تیکه

 

 


کادوی عروسک گاو از طرف عمه فریبا
اینم همون جغجغه ای که خود مامان برات سفارش داده بود

 

 

 

 


عزیزکم شما واقعا باید قدر عمه جون هاتو بدونی و دوستشون داشته باشی.
فعلا خداحافظ عزیزدلم. دوستت دارم بای

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 10:38 | نویسنده : آجی هانا |
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ






عشقم اینا سرویسهای تخت خوابت بود که عمه نسرین جون برات از همدان گرفت.
اولیش نمونه محافظ تختته.
بعدی بالشته پشتشم صورتی هست با
خال خال های سفید . آخریش هم لحافته که خیلی نازه.
درواقع همشون خیلی خیلی ناز و خوشگله.
دست عمه جون درد نکنه. مبارکت باشه.


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 10:06 | نویسنده : آجی هانا |

کفشای ریزه میزه و خوشمل

جغجغه رنگارنگ و زیبا

گیره سر های رنگی رنگی و خوشگل

گیره و ... هم که نداره سر و موهای کوچیکت اذیت نمیشه😚😚😚

بسته بازی مکعب های رنگارنگ و قشنگت که گوشه هاشون گرده و تیز نیست و به همین خاطر دستتو اذیت نمیکنه

خب خوشگلم اینم از این

فعلا خداحافظ زندگیم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 مرداد 1396 | 22:43 | نویسنده : آجی هانا |
سلام عزیزدلم
دیشب سری اول آلبوم های پیش از تولدت رو داوطلبانه درست کردم که فکر کنم خوب شده باشه. امیدواوم تو هم خوشت بیاد














به زودی با آلبوم دو برمیگردم نفسم


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 مرداد 1396 | 12:26 | نویسنده : آجی هانا |

سلام قشنگم با کلی عکس از یک سری از لباسای نانازیت اومدم که از نهاوند و به راهنمایی عمه جان نسرین برات گرفتیم
 


بلوز اردکی آستین بلند

 

 


تیشرت اردکی

 

 

 

 


شلوار های اردکی که ازش دو تا گرفتیم

 

 

 

 


لباس سر همی زیر دکمه دار اردکی

 

 

 

 


لباس زیر دکمه دار اردکی

 

 

 

 


شلوارای ست خرگوشیت که دو تا گرفتیم

 

 

 

 


لباس خرگوشی آستین کوتاه زیر دکمه دار

 

 

 

 


بلوز خرگوشی آستین کوتاه

 

 

 

 


لباس خرگوشی آستین بلند

 

 

 

 


اینم کلاه ریزه میزه سفید خانم خانما
خب اینم از این...
به زودی سری های بعد رو هم خواهم گذاشت...
فعلا خداحافظ عسلم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 مرداد 1396 | 12:14 | نویسنده : آجی هانا |
سلام گلم امروز داشتم تو وبلاگ نی نی های دیگه میگشتم که تزیینات سیسمونی هاشون رو دیدم. روبان صورتی هم خونه داشتیم تصمیم گرفتم دست به کار شم یک گل روبانی با روبان دوزی برات درست کنم.
چون اولین کارم بود یک مدل ساده گل نیلوفر رو از سایت ایران کوک دانلود کردم و شروع کردم. اینم از کارم که میخوام چند تا دیگه هم درست کنم تا سیسمونیت خوشمل بشه


خب خوشگلم اینم از این
فعلا خداحافظ گلکم


[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | 21:04 | نویسنده : آجی هانا |


این کارت رو من همین الان برای شما درست کردم خوشگلم. توش از نگین ، برچسب ، مهره ، مقوا رنگی ، طرح های چاپی و... استفاده کردم. میدوارم خوشت بیاد. به انگلیسی نوشتم. معنیش اینه که من منتظر یک دختر هستم به اسم ویانا که دوست داشتنی و بامزست. با کلی عشق ، از طرف خواهرت ، هانا
این یادگاری هست از زمانی که هنوز دنیا نیومده بودی...
دوستت دارم قد هزار تا دنیا ، فعلا خداحافظ عزیز دل آجی


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1396 | 21:42 | نویسنده : آجی هانا |

 





خواهر نقطش بیاد پایین میشه جواهر و زیادم فرق ندارن.
جواهر من این عکس های تقدیم به تو




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 تير 1396 | 15:30 | نویسنده : آجی هانا |

 



اولین کتاب های ویانا خانم
اون کتابهای تقویت هوش هرکدوم شامل سه کتاب تصویری و یک راهنما هست. و اون کتاب های قصه رو خودم هم داشتم و بسیار جالب و رنگارنگه.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | 22:59 | نویسنده : آجی هانا |

          

سلام زندگی آجی !

چه خبر ؟!

مامانی دکتر براش یک ماه کامل استراحت مطلقتجویز کرده و تقریبا همه کار ها رو من و بابا جون 

انجام میدیم چون شما مثل اینکه یکم عجله داشتی و امکان داشت زودتر از موعد به دنیا بیای

یعنی تو ماه شش !

بابایی هر روز آب میوه ممیگیره، تقریبا سه یا دو شب یکبار از بیرون سفارش کباب میده تا مامانی قوی بشه و مواد لازم بدن خودش و شما رو تامین کنه   

و البته دکتر علاوه بر تجویز استراحت یک ماهه کلی

 قرص برا مامانی داده و گفته اصلا پا نشه سرپا و نشینه فقط بخوابه اونم فقط رو پهلوهاش و

طاق باز و روی شکم هم اصلا نمیتونه دراز بکشه

البته از اون موقع مامانی حسابی کسله و حوصلش سررفته

 

به دلیل اینکه دائما رو پهلوش هست پهلوهاشم درد میکنه

ولی با این احوالات بازم به خاطر شما هیچی نمیگه چون حسابی سلامتیت براش مهمه

خلاصه دیگه...

اینا رو ننوشتم ناراحتت کنم 

نوشتم بدونی چقدر برامون عزیزی

هممون عاشقتیم عزیزم

منتظریم سریع ببینیمت کافتیه تا آخر مهر شایدم اول آبان صبر کنیم

فعلا خداحافظ

بای بای




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 21:13 | نویسنده : آجی هانا |

 

 

مینویسم با قشنگ ترین احساسم برای بهترین خواهرم…

خواهــری دارم بهتراز برگ هــای گل یــاس…

خواهـــری دارم زلال تر ازآب چشمه…

خواهـــری دارم که با دنیـا عوض نمی کنم نگرانی هایـش را…

خیلی حسه خوبیــه…

آدم که خواهرنداشته باشه انگار:

ماکارونی ته دیگ نداره
ته چین گوشت نداره
کباب نون داغ نداره
قورمه سبزی بونداره
املت تخم مرغ نداره
پیتزا پنیرنداره
انگار میری میدون جنگ اما سلاحی همرات نداری
اصن خیلی بده…

 

دوستت دارم آجی ویانا

محبت

محبت

محبت

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 | 14:52 | نویسنده : آجی هانا |

  

سلام ویانای قشنگم

دلم زود برات تنگ شد و اومدم برات بنویسنم.

اصلا نفهمیدم چطور این شش ماه گذشت ....

انگار همین دیروز بود ....

قبل از اینکه وجود داشته باشی همش شبا خدا خدا میکردم بیای....

خدا خدا میکردم بیای از تنهایی درم بیاری....

تا اینکه ...

یه روز از مدرسه اومدم و البته صبحش هم مامان برای انجام آزمایش های روتین رفته

بود بیمارستان که فهمیدیم اومدی....

مامانی بهم گفت : سورپرایز دارم برات ، یکی از آرزوهات برآورده شد ...

منم سریع گفتم : نی نی ؟

و وقتی مامان سرشو تکون داد من همانا و افتادن روی زمین همانا و گریه کردن همان ...

واقعا انگار کسی که همه بدنش یخ زده رو ببری بذاری کنار آتیش ....

و الان اصلا با وجود تو دنیام شکلاتی تر شده و رنگ و روی دیگه ای گرفته 

و البته داستان بعدی مربوط میشه به جنسیتت

من خیلی دوست داشتم تو دختر باشی چون تو رویا هام دائما به دختر کوچولوی نازنازی که شما باشی 

میدیدم که دست در دست من تا تی تا تی راه میره خیال باطل

ولی فامیلامون همه میگفتن پسری و رو مخ من میرفتن با کفش میخی کلافه

نیکو جون ، دختردایی که میگفت پسره و کلا اسمتم انتخاب کرده بود و اصلا بهت میگفت نیما قهر

ولی ...

بالاخره مامان رفت سونوگرافی و معلوم شد شما دختری اوه

اونقدر خوشحال شدم که نگو لبخند البته چند دقیقه بعد زنگ زدم به دختردایی نیکو و گفتم :

سلام ، نیما ، بی نیما !زبان

آخیش ! دلم خنک شد مژه

البته نیکو جون کلی تبریک گفت که رویام به حقیقت پیوسته و کلی به خوشحالیم افزود !

چند هفته بعدش هم رفتیم بانه برای شما سیسمونی بگیریم که البته دست عمه نسرین در این مورد درد نکنه چون

عمه جان سیسمونی آنیسا دخترک ناز خودش که کمتر از یک سال تفاوتتون میشه ، دخترعمه شما و عسل من رو از اونجا گرفته بود و ما رو هم راهنمایی کرد تا برای شما کلی لباسای خوشگل که من کلی بهشون ذوق کردم برات بخریم و البته از مغازه های خوب بگیریم

و زمین بازی و نی نی لای لای و ... که بعدا سر فرصت عکسهاشون رو میزارم آخه الان جلو دست نیستن.

و داستان سوم مربوط میشه به انتخاب اسمت که بعد از بازگشت از بانه شروع شد و من کل نرم افزار ها و سایت های اسم یابی رو زیر پا گذاشتم و البته از قبلش اسم ویانا تو ذهنم بود چون اسم همه عروسکا و همه نام های کاربریم و اسم مستعارم ویانا بود چون عاشق این اسمم به معنی فرزانگی و دانایی و بخردی

ولی مامانی و بابایی اسم نیلا رو خیلی دوست داشتن به معنی دخترک آبی پوش

و خیلی سر این داستان جر و بحث کردیم و نتیجش این شد :

قهقهه بازم مثل همیشه ، هانا برنده میشه قهقهه

 

و این بود که من حرف خودمو با هزار زور و بدبختی نشوندم تو کرسی و مامان بابا رو راضی کردم شما ویانا باشه اسمت 

الان دیگه همه صدات میکنن ویانا که حاصل زحمات منه ...

خب ...

دیگه باید برم عزیزم

فعلا خداحافظ امیدم ...

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 | 10:54 | نویسنده : آجی هانا |

                          

ویانا جونم چند هفته ای هست که به صورت تخصصی شروع به لگد و لگدکاری کردی و خیلی شدید تر از قبل اینکارو میکنی خندونک

بعضی وقتا مامان صدام میکنه من دست میذارم روت شمام لگد میزنی و حسابی خوشحالم میکنی و واقعا منم کلی به این لگدای کوچول موچولوت ذوق میکنم بغل

البته ناگفته نماند که از همون تو بازیگوشی و شیطونی رو شروع کردی . کلی لگد میزنی ولی تا دست منو حس میکنی میری قایم میشی و دیگه لگد نمیزنی و به عبارتی داری اولین کلک هاتو رو آجی پیاده میکنی و حالمو میگیری شاکی به هر حال ...

خب این پست رو هم با یه دوستت دارم بزرگ میخوام به اتمام برسونم پس :

محبت دوستت دارم ویانا جونم محبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 | 23:55 | نویسنده : آجی هانا |
صفحه قبل 1 صفحه بعد